Tuesday, January 8

تا صبح یه جفت پا روی چشمام راه می رفتن .انقدر با فشارو سنگین قدم می زدن که احساس می کردم دارم کور میشم .یه لحظه دیدم دیگه فشاری نیست ولی همه جا سیاهه.... کورشدم
کفشاشونو رو چشمام جا گذاشته بودن...............ه

3 comments:

Rodrigo said...

Do you speak english or spanish?
Can you translate your texts?

Anonymous said...

akhar sar toonestam.....be onvane avalin farsi zaban webloget ro eftetah konam....postaye avalet ali bood

Anonymous said...

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ***کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی